یه آخر هفته ی محــــــــــشر

 

 در حالی که همه جا هوا سرد شده اما اینجا هوا خیلی خوبه البته ما هنوز هم دعای باران می خوانیم  ،عید هم هست و بخاطر این چند روز تعطیلی کلی مسافر اومده و شهر یه هیجان و نشاط خاصی گرفته و همه چیز برای یه آخر هفته ی خوب مهیاست.

بابا جونی پیشنهاد داد که شام ببریم بیرون اما چون  هر دوتامون تا ساعت ۵ سرکار بودیم برای پخت و پز وقت نبود چای و میوه برداشتم برای شام هم کباب خریدم و رفتیم پارک دولت .

بعد از شام رفتیم تو بلوار غدیر ماشین بازی کردیم و محمد از دیدن ماشین عروس ها کلی به وجد می اومد و از بابایی می خواست که بره و به ماشین عروس برسه و براشون بوق بزنه.

 بعد رفتیم سینما ۴ بعدی سانس رالی مرگ که محمد جووونم خیلی ترسید و متصدیش اومد و جوجو رو برد بیرون و پیش خودشون نگه داشت و محمد از طریق ال سی دی که بیرون نصب شده بود عکس العمل ما رو میدید و وقتی اومدیم بیرون خواست که براش کامل تعریف کنیم که چطوری بود . 

بعد رفتیم تو ساحل و یه زیر انداز پهن کردیم وای چه شب مهتابی و زیبایی بود یه آسمون پر از ستاره و از اونجایی که من متولد ماه تیرم یه شب مهتابی کنار دریا همراه با راشد جونم و محمد نفس برام بهترین جای دنیا بود.

با گل پسریم حسابی ماسه بازی کردیم و کلی مجسمه ساختیم

یه قلعه شنی ، چند تا کوه و یه لاک پشت ... موزیک عاشقانه گوش کردیم ، توپ بازی کردیم

 باباجونی رفت که قلیون بگیره (وای وای وای چه کاره بدی ....دود دود ) که یه آقایی با اسب اومد طرفمون ما هم ترسو !!!! بهش گفتم : ببرش اون ور ما اسب سواری نمی کنیم.

 محمد گفت : مامان نباید می ترسیدی وقتی که من هستم. اگه می اومد طرفت می زدم اسبشو له می کردم.

آخ که چـــــــــــــــــقدر بهم چسبید ،چه حسی خوبیه که وقتی بابا جونی کنارم نیست پسرم مثل یه مــــــــــــــرد مواظبمه .شکلکـــ های آینـــ ـ ـاز

بغلش کردم و حسابی بوسیدمشو و تو بغلم فشارش دادم طوری که بقیه کسایی که اون دور و بر نشسته بودن ما رو با تعجب نگاه می کردن.

تا ساعت ۲:۳۰ صبح کنار دریا بودیم و خیلی خوش گذشت .

خدایا بخاطر همه چیز و این آرامش ازت ممنونم .

صف صبحگاه

یه کشف جدید کردم

فکر می کنم محمد روزهایی که صف صبحگاه دارن رو دوست نداره

چون دقیقاً روزهایی که صف دارن بزور از خواب بیدار میشه و کلی اذیت می کنه.

امروز صبح هر چی صداش کردم بلند نشد

در این جا بود که مامان خانم از کوره در رفت و به بابا جونی زنگ زد و گفت : محمد بلند نمیشه بره مدرسه

بابایی هم گفت شما برو سرکارت ،دیرت نشه من الان میرم خونه.

من رفتم سرکار بعد بابا جونی تماس گرفت و گفت که وقتی رفته خونه محمد داشته آماده میشده که بره مدرسه.

بابایی: چرا بلند نمیشدی بری مدرسه ؟

محمد : من به حرف آقای دهقانی (مدیر مدرسه) گوش کردم

بابایی  : یعنی آقای دهقانی گفته نری مدرسه ؟

محمد : نــــــــــه آقای دهقانی گفته هر کس احساس می کنه مریضه و سرما خورده نیاد مدرسهشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

بابایی : شما که چیزیت نیست !!!

محمد  شروع کرده به سرفه وگفته ببین چقدر سرفه می کنم .شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز البته تمارض نکرده و یه کمی سرما خوردگی و سرفه داره .

خلاصه که همراه بابایی رفته بوده مدرسه و تا پایان صف هم بابایی مونده بوده پیشش.

 

 

قول شَرف

دیروز هوا ابری بود و یه باد خیلی خنک و نسبتاً شدید می وزید

 کمی هم خاک و برگ هوا کرده بود.

صبح حدود یک ساعت به محمد اجازه دادم رفت بیرون و با بچه ها بازی کردشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

حدود ظهر دوباره اجازه می خواست که بره بیرون اما چون مشقش رو ننوشته بود بهش اجازه ندادم

 گفت : تو این هوای خنک و آزاد( هوای آزادبچه ها هم دنبال آزادی هستند) واقعاً می چسبه یه شیر کاکائو بخورم ...شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

خلاصه هر چی اصرار کرد من بهش اجازه ندادم که بره بیرون

گفت مامان زود میام، قول میدم ، قول شرف میدم که زود بیام

گفتم :قول چی ؟؟!!! نـــــــــه نمیشه بری  

گفت : به شرافتم قسم که زود میام

اونقدر خندیدم که خودش بزور دستمو گرفت و مثلاً قول شرف داد و رفت

لازم به ذکر که به قول شرفش عمل نکرد و حدود ۲ ساعت بیرون بود و آخرشم به زور و با ناراحتی اومد خونه!!!!

الهی مامان فدای شرافتت بشه جــــــــــوجــــــــــو... دوست دارم

مناجات نامه مامان خانم : خدایا کمک مان کن که شرافتمان را برای چیزهای بی اهمیت دنیا از دست ندهیم ...

 

محمد و شغل آینده

من چقدر به آینده ی این پسر امیدوار بودم. اما طی چند وقته گذشته جناب گل پسر حسابی ما رو نا امید کرد.

شغل های انتخابی به ترتیب :

۱-خلبان

۲- مهندس و مداح

۳-پلیس

۴- راننده ماشین مسابقه

۵- سوپر مَن ، بن ۱۰ و...

تا اینکه محمد به نگهداری حیوانات علاقه مند شد اونم نه از نوع اهلی بلکه حیواناتی مثل شیر ، کانگورو ،میمون و این اواخر سگ و طوطی ...

و بدلیل مخالفتم با نگهداری یه حیوون تو خونه ،تصمیم گرفت تو باغ وحش کار کنه و مربی حیوانات خصوصاً میمونها بشه

تا اینکه دیشب گفت : چون منو سیرک نمی برید و برام طوطی یا سگ نمی خرید منم تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم دلقکClown سیرک بشم، هم مردم رو بخندونم هم پیش حیوانات سیرک باشم .

خلاصه که ما از دیشب دپرس شدیم با این سلیقه ای که محمد داره .

پسرگلم

 مهم نیست که چه شغلی داشته باشی آنچه که مهمه اینه که اون کار را خوب انجام بدی و در حین کار به خدا فکر کنی، گویا خداوند تو را بر سر آن کار قرار داده است تا به بندگانش خدمت کنی .

خدایا فرزندم را صالح و سالم در پناه خودت حفظ کن .