مگه با خاله ات اومدی پیک نیک  !!!!

16/1/91 از تهران حرکت کردیم

اول نوبت من بود که رانندگی کنم ،شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهبعد از 7-8 ساعت رانندگی ساعت 2 بعد از ظهر رسیدیم اردکان.

برای صرف ناهار رفتیم رستوران،تا سفارشمون رو بیارن تو آلاچیقی که دورش محصور بود از خستگی غش کردم

 پسرک: مامانی زشته ،مردم می بیننت، پاشو  !!مگه با خاله ات اومدی پیک نیک ؟؟ !!!!


مگه خونه ی خاله ست ؟  +  مگه اومدی پیک نیک !!!  = مگه با خاله ات اومدی پیک نیک !!!!

خدایی هست در این روزها...

در این سفر رفتیم کاشان و برای اولین بار به جای هتل در یک دبیرستان شب را به صبح رساندیم.

کنار تخت سیاه و پشت نیمکت های کلاس عکس گرفتیم.

از باغ و حمام فین دیدن کردیم

با دیدن مکان شهادت امیر کبیر غمگین شدیم ...

تو هوای سرد بستنی خوردیم، هر جا چاغاله دیدیم خریدم، بهترین رستورانها رفتیم اما ...

چهارشنبه سوری تهران بودیم ؛برای سال تحویل رفیتم خلخال اما ...

کمی باران و کمتر از باران برف و بسیــــار هوای مه آلود دیدیم

اول فروردین تولد بابایی بود اما به علت تعطیلات و نبود کیک روز دوم فروردین برای بابایی تولد گرفتیم اما ...

به علت بیماری مادربزرگم تنهایی رفتم تنکابن ...

چند روز بعد شما و پدر هم آمدید اما...

رفتیم رامسر ، تله کابین سوار شدیم

با گروه موزیک رعنا رعنا را زمزمه کردیم اما ...

به مرغ های فشــن ِ باغ پرندگان خندیدیم اما ..

تصمیم گرفتیم زمینی بخریم تا شاید در آینده ویلا بسازیم اما ...

روز سیزده بدر برگشتیم تهران اما ...

شانزدهم هم حرکت کردیم به سمت جنوب اما ...

اما نشد .. نشد که برم بهشت زهرا...

اما ...

پسر مهربونم 

فقط تو فهمیدی که من ...

بگذریم ...

    خدایی هست در این روزها.....

        در این سفر به تو خوش گذشت و من از اینکه تو خوشحال بودی خوشحالم ...

سالی که نکوست از بهارش پیداست ؟؟

خـــدایا 

       کاخِ آرزوهایمان به تلنگری هم فرو خواهد ریخت ...




زمین کمی ارام تر ...

زمین آرام بگیر...


کافیست ...

تو را به جان تمام آبهای سرگردانتـــــ قسم

تو را به جان تک تک ریشه های درختانت

تو را به جان خاکــــ های آوار شده بر سر هموطنان

آرامتر ...!