آزاده باشیم...

یکی: رنج و سپاه و خون و خیمه                 یکی: سنج و سیاه و نون و قیمه!

یکی : دستش قلم بر روی خاک ست           یکی : مقدار نذریش ملاک است

یکی : آزادگی باشد مرامش                       یکی : صیاد و ، دین در بند دامش

یکی : باشد شهید راه ایمان                      یکی : نوشد زخون این شهیدان

یکی : گوید هلا آزاده باشید                       یکی : غرّد که در قلاده باشید

یکی : هفتاد و دو سر بی بدن شد              یکی : برد اختلاس و کرگدن شد

یکی : از جان و از مالش گذشته                 یکی : با مال مردم فربه گشته

یکی : تیر و گلو و خون و آتش                     یکی : در فکر ویلا و حیاطش

یکی : زنجیر ظلم از پا گسسته                   یکی : ازادگان را ، پای بسته

یکی: در دین رهایی ها بدیده                      یکی: از دین خرافاتش شنیده

یکی :فریادِ مُسلم ، غیرتت کو ؟؟                 یکی : پرسد که شام هیئتت کو

یکی: عباس علمدار سپاه ست                  یکی: از این نمد فکر کلاه است 

واجبات

یک صفحه از دَرس پسرک باقی مونده بود .

به محض برگشتن از هئیت پسرک شروع می کنه به خط کشیدن دور حروفی که خونده .

پدر: محمد جان اول لباستو عوض کن بعد شناخت حروفت رو بنویس.

پسرک: نـــــــــــــه ! اول دَرس ! دَرس واجـــب تره .

منو دست خدا نســــپار ...

این ترم به لطف مدیر اداریمون ۳ روز در ماه بهم مرخصی تحصیلی دادند و من هم سعی کردم بیشتر کلاس ها رو بندازم برای عصر .

بدلیل مسافت طولانی بین دانشگاه و خونمون ،جناب همسر خان اجازه ی رانندگی و برگشت از ساعت ۵:۳۰ عصر به بعد رو به من نمیدنشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه و من مجبورم چهارشنبه و پنج شنبه بعد از کلاس برم خونه ی مادرم که با دانشگاه کمتر از ۱۰ دقیقه فاصله داره. جمعه شب رو خونه هستم و دوباره شنبه و یکشنبه میرم خونه مادرم و در واقع فقط دوشنبه و سه شنبه + جمعه شب خونه هستم  شكلكآي پادشاه و ملكه

نقل قول از مادرم(  مربی مهد محمد جان )

عزیز جون :محمد جان ! مامانت امشب هم خونه ی ما می مونه .

محمد : دلم براش تنگ میشه

عزیز جون : دل ِ بابات هم واسه مامانت تنگ میشه ؟

محمد : اوهوم

عزیز جون : دل ِ شما بیشتر تنگ میشه یا بابات ؟

محمد : دل من بیشتر تنگ میشه ، بابام اخبار نگاه می کنه خودشو سرگرم می کنه که به مامانم فکر نکنه .


مامان نوشت :

 ۱- از مادر و همسرم بخاطر تمام زحماتی که برای من و پسرم میکشند متشکرم

۲- همسرخان .. چشم و دلم روشن !!!! جای خالی منو با اخبار پُر می کنی ؟؟!!!

۳- محمد جان .. الهی فدای اون دل ِ مهربونت بشم منو ببخش که فقط دو روز در هفته برات مادری می کنم

۳- منو دست خدا نســــپار ... girl_cray.gif

تقدیم به همسرم

مرد من

از آن مردهاي نيست كه بپسندی

از آن مردهایی نيست كه عاشقش باشی

فقط از آن دسته معدود مردهايــی ست

كه وقتـی نمی بينـی اش انگار چيز بزرگـی كم داری...

چيزی قد دوست داشتن هايت كه با كسی تكرار نمی شود

مرد من کسی ست که با خیال راحت به او تکیه می کنم ...

 

+ خدایا در بساطت بالاتر از بهشت هم داری ؟؟ برای زیر پای این پدر می خواهم . 

سُفره ی سه نفره ...

محمد : مامانی خیلی وقته شام درست نکردیُ یه غذا نخوردیمااااااا   !!!

 مامانی : وااا مگه شما شبا شام نمی خورید ؟

بابایی: پسرم غذاهایی که هر شب می خوریم رو مامان می پزه ،فریز می کنه و وقتی نیست من گرم می کنم و می خوریم.

محمد : نـــــــــه منظورم اینه که مامان غذا بپزه ، بعد سفـــره پهن کنه و سه نفری بشینم غذا بخوریم.( با حسی شبیه آرزو کردن بخوانید )

مامانی : من خیلی ... من.. بـــــغض ...

بابایی : یه نگاه به من ...


مایوس نامه : خدایا یک سینه و این همه افسوس! این انصاف نیست. شدیداً بی انگیزه شدم ... 

خاطره نوشت : دلم واسه خاله سولماز تنگ شده

قول مادرانه (۱۶/۸/۹۱ ):ساعت ۱۸ تو موسسه راه آیندگان یه کارگاه آموزشی برای بچه های باهوش برگزار میشه که محمد جان برای شرکت در این کلاس دعوت شده. الان ساعت ۱۶:۳۰ و من هنوز سرکارم. به خودم قول دادم به محض اینکه رسیدم کارهای نظافت خونه رو انجام بدم ، شام بپزم + یک وعده غذا برای فردا شب که خونه نیستم بپزم و فریز کنم. بعد حتما سفره پهن کنم تا وقتی پسرک از کلاس برگشت سوپرایز بشه و بعد من بیـــــــــــــــــــهوش بشم . 


بعداً نوشت(۱۷/۸/۹۱) :پسرک دیروز ظهر تو مدرسه حالش بد شده بود . عصر بابایی بردش پیش دکترش و کلاس هم نتونست بره

اما با وجود بیماری پسرک من به قولم عمل کردم کارهای خونه رو انجام دادم ، شام درست کردم + پودینگ قهوه .

ولی محمد جان اصلاً اشتها نداشت و فقط کمی پلو و ماست خورد ، بابایی سوپ و من هم پودینگ قهوه. بدین ترتیب برنامه ی یه شب خوبمون خراب شد.

جشن بادبادکها

چه زیباست رقص در آسمان و تکیه بر نخی در دستان کودکی

- بادبادک من سهم آسمان شد ...

قضاوت

استاد گیتار محمد جان موقتاً عوض شده. استاد جدید یه پسر جوان حدوداً ۲۰ ساله است که بسیار خوش برخورد و مهربان ، موهای بلند ، لباسهایی بگ و گشاد و ... که از لحاظ ظاهری با استاد قبلی که آقایی میانسال و استاد دانشگاه بودن بسیار متفاوت هستند.

بعد از کلاس ...

مامانی : محمد جان استاد جدیدت چطور بود ؟

محمد : خوب بود

مامانی : نظرت در موردش چیه ؟ این استاد بهتره یا استاد قبلی ؟

محمد :استاد قبلیم خیلی خوب بود ... ولی من هنوز استاد جدیدمو خوب نمی شناسمش که بخوام در موردش نظر بدم ..

مامانی : محمدم ... به شعور و اخلاق تو افتخار و خدا رو هزاران بار شاکرم.

پسرم " خوبی را در آدم ها پیدا کن و بدی آن ها را نادیده بگیر. "

بخاطر داشته باش که هیچکس کامل نیست.

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_