منو دست خدا نســــپار ...
این ترم به لطف مدیر اداریمون ۳ روز در ماه بهم مرخصی تحصیلی دادند و من هم سعی کردم بیشتر کلاس ها رو بندازم برای عصر .![]()
بدلیل مسافت طولانی بین دانشگاه و خونمون ،جناب همسر خان اجازه ی رانندگی و برگشت از ساعت ۵:۳۰ عصر به بعد رو به من نمیدن
و من مجبورم چهارشنبه و پنج شنبه بعد از کلاس برم خونه ی مادرم که با دانشگاه کمتر از ۱۰ دقیقه فاصله داره. جمعه شب رو خونه هستم و دوباره شنبه و یکشنبه میرم خونه مادرم و در واقع فقط دوشنبه و سه شنبه + جمعه شب خونه هستم 
نقل قول از مادرم( مربی مهد محمد جان )
عزیز جون :محمد جان ! مامانت امشب هم خونه ی ما می مونه .
محمد : دلم براش تنگ میشه ![]()
عزیز جون : دل ِ بابات هم واسه مامانت تنگ میشه ؟ ![]()
محمد : اوهوم 
عزیز جون : دل ِ شما بیشتر تنگ میشه یا بابات ؟
محمد : دل من بیشتر تنگ میشه
، بابام اخبار نگاه می کنه خودشو سرگرم می کنه که به مامانم فکر نکنه .
مامان نوشت :
۱- از مادر و همسرم بخاطر تمام زحماتی که برای من و پسرم میکشند متشکرم ![]()
۲- همسرخان .. چشم و دلم روشن !!!! جای خالی منو با اخبار پُر می کنی ؟؟!!! 
۳- محمد جان .. الهی فدای اون دل ِ مهربونت بشم منو ببخش که فقط دو روز در هفته برات مادری می کنم ![]()
۳- منو دست خدا نســــپار ... 
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ