صف صبحگاه
فکر می کنم محمد روزهایی که صف صبحگاه دارن رو دوست نداره
چون دقیقاً روزهایی که صف دارن بزور از خواب بیدار میشه و کلی اذیت می کنه.![]()
امروز صبح هر چی صداش کردم بلند نشد 
در این جا بود که مامان خانم از کوره در رفت
و به بابا جونی زنگ زد و گفت : محمد بلند نمیشه بره مدرسه
بابایی هم گفت شما برو سرکارت ،دیرت نشه من الان میرم خونه.
من رفتم سرکار بعد بابا جونی تماس گرفت و گفت که وقتی رفته خونه محمد داشته آماده میشده که بره مدرسه.
بابایی: چرا بلند نمیشدی بری مدرسه ؟
محمد : من به حرف آقای دهقانی (مدیر مدرسه) گوش کردم 
بابایی : یعنی آقای دهقانی گفته نری مدرسه ؟
محمد : نــــــــــه آقای دهقانی گفته هر کس احساس می کنه مریضه و سرما خورده نیاد مدرسه
بابایی : شما که چیزیت نیست !!!
محمد شروع کرده به سرفه وگفته ببین چقدر سرفه می کنم .
البته تمارض نکرده و یه کمی سرما خوردگی و سرفه داره .
خلاصه که همراه بابایی رفته بوده مدرسه و تا پایان صف هم بابایی مونده بوده پیشش.![]()
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ